نور سیاه

ادبی عرفانی طنز وهر چرت و پرت دیگه که بخواهید

نور سیاه

ادبی عرفانی طنز وهر چرت و پرت دیگه که بخواهید

حکمت

روزی ابو سعید ابولخیر در مسجدی قرار بود صحبت کند.مردم همه از روستاهای اطراف برای شنیدن سخنان او هجوم اورده بودند.در مسجد جایی برای نشستن نبود و عده ای ایستاده بودند.شاگرد ابو سعید رو به مردم کرد و گفت:تو را به خدا از انجا که هستید یک قدم پیش بگذارید. سپس نوبت سخنرانی ابو سعید شد.ابو سعید از سخنرانی خودداری کرد و گفت:من صحبتی ندارم.اطرافیان حیرت زده علت را پرسیدند و گفتند:مگر می شود این همه مردم برای شنیدن سخنان شما امده اند.ولی باز هم ابو سعید بر سر حرف خود ایستاده بود.وقتی با اصرار مستمر اطرافیان مواجه شد گفت:همه حرفی که

من می خواستم بگویم را شاگردم زد.او گفت:از جایی که ایستاده اید یک قدم پیش بیایید و من نیز این سخن را می خواستم ظرف مدت یک ساعت در لا به لای سخنانم به مردم بفهمانم.