نور سیاه

ادبی عرفانی طنز وهر چرت و پرت دیگه که بخواهید

نور سیاه

ادبی عرفانی طنز وهر چرت و پرت دیگه که بخواهید

از فاصله ها گریزانم

از فاصله ها گریزانم


از فاصله ها گریزانم 

 فرسنگ ها را می پیمایم 

 به تو میرسم 

 به تو که شب ها و روز ها به من اندیشیدی 

 و مرا در آغوش پر مهرت نوازش دادی

 بوسه ای بر گونه ام زدی 

 و مرا با گرمای و جودت گرم کردی 

 و با چشمان پر لطفت آسمان را نگریستی 

 و خدا را شکر کردی

 هم اکنون تنها مانده ام بی تو

 از من فقط و فقط بیشه ای بی آب وعلف مانده است 

 بارانی از چشمان ابری ام می بارد و گونه هایم را سیراب می کند

 تنها به سوی تو می آیم

 دلتنگم

 در انتظار جرقه ای هستم

 جرقه ای که می تواند آتش فاصله ها را کم کند

 و مرا به یگانه معشوقم برساند

 ترنم و طراوت نیلوفر تو را به یاد من می آورد

. به سوی تو می آیم

داستان دو خط

داستان دو خط

 نوشته: خانم نرگس آبیار

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏.

 

" به نام حق "

      " به نام حق "

 

تا درد عشق دیدم ...

 

 اینجا کسی است پنهان ، دامان من گرفته

خود را سپس کشیده ، پیشان من گرفته

اینجا کسی است پنهان ، چون جان و خوشتر از جان

باغی به من نموده ، ایوان من گرفته

اینجا کسی است پنهان ، همچون خیال در دل

اما فروغ رویش ، ارکان من گرفته

اینجا کسی است پنهان ، مانند قند در نی

شیرین شکر فروشی ، دکان من گرفته

جادو و چشم بندی ، چشم کسش نبیند

سوداگری است موزون ، میزان من گرفته

در چشم من نباید ، خوبان جمله عالم

بنگر خیال خویش ، مژگان من گرفته

من خسته گرد عالم ، درمان ز کس ندیدم

تا درد عشق دیدم ، درمان من گرفته

بشکن طلسم صورت ، بگشای چشم سیرت

تا شرق و غرب بینی ، سلطان من گرفته

ساقی غیب بینی ، سلطان من گرفته

پیمانه جام کرده ، پیمان من گرفته

یاران دل شکسته ، بر صدر دل نشسته

مستان و می پرستان ، میدان من گرفته

تبریز شمس دین را ، بر چراغ جان بینی

اشراق نور رویش ، کیهان من گرفته

 

 

مولان

 

زور

زور

روزی, روزگاری گنجشکی در چلة زمستان از لانه بیرون آمد که دانه پیدا کند. کمی که از لانه دور شد, دید تا چشم کار می کند بر بیابان از برف سفید شده و هر جا هم آب بوده یخ بسته.

گنجشک رفت نشست رو یک تکه یخ. این ور و آن ور نگاه کرد بلکه چیزی گیر بیاورد. اما هر چه چشم انداخت چیزی پیدا نکرد.

گنجشک که سردش شده بود و پاهاش حسابی یخ کرده بود به یخ گفت «ای یخ! تو چرا این قدر زور داری؟»

یخ با تعجب گفت «من زور دارم؟ اگر من زور داشتم حال و روزم بهتر از این بود و خورشید آبم نمی کرد.»

گنجشک رفت دم آفتاب نشست. رو کرد به خورشید. گفت «ای خورشید! چرا تو این قدر زور داری؟»

خورشید گفت «تو چقدر ساده ای. اگر من زور داشتم یک تکه ابر جلوم را نمی گرفت.»

گنجشک رفت سراغ ابر. گفت «ای ابر! چرا تو این قدر زور داری؟»

ابر گفت «خدا پدرت را بیامرزد. اگر من زور داشتم باد من را به این طرف و آن طرف نمی برد و می گذاشت برای خودم یک جا آرام بگیرم.»

گنجشک رفت پیش باد. گفت «ای باد! بگو بدانم چرا تو این قدر زور داری؟»

باد گفت «برو بابا تو هم دلت خوش است. اگر من زور داشتم کوه جلوم را نمی گرفت.»

گنجشک رفت رو کوه نشستت و گفت «ای کوه! چرا تو این قدر زور درای؟»

کوه گفت «عجب حرفی می زنی! اگر من زور داشتم علف رو سرم سبز نمی شد.»

گنجشک به علف گفت «ای علف! تو چرا این قدر زور داری؟»

علف گفت «زورم کجا بود! اگر من زور داشتم بزی من را نمی خورد.»

گنجشک پرید رفت پیش بزی. گفت «ای بزی! چرا تو این قدر زور داری؟»

بزی گفت «به حق چیزهای نشنفته! اگر من زور داشتم قصاب گوش تا گوش سرم را نمی برید.»

گنجشک رفت سر وقت قصاب. گفت «ای قصاب! چرا تو این قدر زور داری؟»

قصاب گفت «ای بابا! اگر من زور داشتم موش تو خانه ام لانه نمی کرد و این همه دردسر برایم درست نمی کرد.»

گنجشک رفت پیش موش. گفت «ای موش! چرا تو این قدر زور داری؟»

موش گفت «کی این حرف را زده؟ اگر من زور داشتم گربه من را یک لقمة چپش نمی کرد.»

گنجشک که دیگر خسته شده بود رفت سراغ گربه و گفت «ای گربه! از بس که این ور و آن ور رفتم و از این و آن پرسیدم ذله شدم. تو را به خدا به من بگو تو چرا این قدر زور داری؟»

گربه که دید گنجشک راست راستی کلافه شده دلش سوخت و همان طور که دور و برش را می پایید و مواظب بود سگ همسایه پیداش نشود, گفت «زور دارم و زور بچه؛ سالی میزام هفت بچه؛ یکیش آرام جانم؛ یکیش سر و روانم؛ یکیش کفتر پرانم؛ یکیش بی تو نمانم؛ زنی می خوام زنانه؛ پوستین کنه انبانه؛ گذارد کنج خانه؛ پر کند دانه دانه؛ از گندم و شاهدانه . . . »

 

وصیت حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام

مطابق آنچه درمنابع معتبر نقل گردیده است؛ حضرتفاطمه زهرا سلام الله علیها بعد از وفات پدر بزرگوارش پیوسته غمناک، افسرده، محزون، پژمرده، گریان و نالان بوده و پس از وقایعی که در خانه آن حضرت پیش آمد دربستر بیماری افتاد، تا سرانجام دیده از جهان فانى فرو بسته و به دار بقا پیوست.

حضرت فاطمه علیهاالسلام هنگامی که در خود احساس رحلت فرمود ام ایمن و اسماء بنتعمیس را صدا زد و دنبال حضرت على مرتضى شوهرش فرستاد و به حضرتش عرضه داشت پسرعمو! من خود را در حال عزیمت و ارتحال مى بینم و این بیمارى مرا ملحق به پدربزرگوارم مى نماید و هر لحظه به انتظار فرا رسیدن مرگ مى باشم اینک تو را به چیزهایی وصیت و سفارش مى نمایم آنگاه على مرتضى علیه السلام فرمود: اى دختر رسول الله (ص ) به هر چه می خواهى و انجام دادن آن را دوست دارى وصیت فرما تا من نسبت به وصیت تو عمل نموده و آن را انجام دهم.

 آنگاه حضرت کنار بستر همسرش فاطمه (ع ) نشست و آنان که در خانه بودند بیرون نمود و خانه را از اغیارخلوت فرمود سپس در حالی که اشک از چشمانش جارى بود آمادگى خود را براى شنیدن وصایاىهمسر عزیزش اعلام نمود.حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها به على مرتضى(ع ) شوهر بزرگوارش عرض کرد. پسرعمو جان مطلب اول این است کهدر این مدت که با هم معاشرت وزندگى کردیم من هرگز به شما دروغ نگفتم و خیانتى نکردم و در سراسر زندگى با تومخالفت و نافرمانى نداشتم در عین حال اگر از من قصورى سر زده و رنجى به دل گرفته اىمرا حلال کن.على علیه السلام با چشم اشکبار فرمود معاذالله به خداپناه مى برم توداناتر و نیکوتر و پرهیزکارتر و بزرگوارتر و خدا ترس تر از آنى که از تو کوچکترین خطا و لغزشى سر زده باشد و من تو را به خاطر خلافى مورد سرزنش و نکوهش قرار دهم. همسرعزیزم جدائى و فقدان تو براى من بسیار سخت و دشوار است؛اما چه کنم که چاره اىندارم به خدا قسم که مصیبت رسول الله بر من تجدید گردید. رحلت و در گذشت تو بس بزرگ وفقدان تو بس امرى است عظیم (انالله و انا الیه راجعون) چه مصیبت دردناک و تلخ وناگوارى است به خدا سوگند که این مصیبت را تسلایى نیست و این کمبود را جانشینى وجودندارد و هیچ چیزى نمی تواند تسلى بخش دل من باشد. بعد مدتى على و فاطمه با هم گریهنمودند و ناله سر دادند.آنگاه على علیه السلام سر فاطمه را بر روی سینه خود قرار دادو گفت: عزیزم به هر چه خواهى وصیت نما که طبق آن عمل خواهم نمود و خواسته تو را برکار خود ترجیح مى دهم. سپس حضرت فاطمه به على فرمود: خداوند به تو از من پاداش خیر عنایتفرمای، نخستین وصیت من این است که بعد از رحلت من با دختر خواهرم)امامه) ازدواج کنى زیرا او مانند خودم نسبت به فرزندانم مهربان است و مردان را درزندگى زن لازم است.سپس وصیت من به شما این است که براى حمل جنازه ام تابوتىتهیه نمایید آن طور که شکل آن را فرشتگان ترسیم نموده اند. على فرمود آن را برایمتوصیف کن و فاطمه (س ) بیان فرمود و آن حضرت دقیقاً به دستورش ‍ عمل نمود و تابوت موردتوصیف را تهیه کرد(نظر حضرت فاطمه (س) این بود که حجم بدنش حتى بعد از مرگشآشکار نباشد.)

و نیز سومین وصیتم این است که شبانه که همه چشمها در خواب است مرادفن کن چرا که میل ندارم اشخاصى که در حق من ظلم کرده اند در تشییع جنازه ام شرکتنمایند و نگذار احدى از آنان بر جسد من نماز بخوانند.

 وجود مقدس امیرالمؤمنینعلى علیه السلام به وصایاى حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها گوش داد و دستورات او رابعد از وفاتش انجام داد.

 

وصیت نامه کتبى حضرت فاطمه زهراسلام الله علیها

بسم الله الرحمن الرحیم

هذا ما اوصت به فاطمه بنترسول الله اوصت و هى تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله و ان الجنةحق  والنار حق و ان الساعة آتیته لاریب فیها و ان الله یبعث من فى القبور. یا علىانا فاطمة بنت محمد (ص ) زوجنى الله منک لاکون لک فى الدنیا والاخره انت اولى بىمن غیرى حنوطى و غسلنى و کفنى باللیل وصل ولدى السلام الى یوم القیامه .

بنام خداوند بخشنده مهربان

این وصیت نامه دختر رسول خداست در حالى وصیت مى کند که شهادت می دهد خدایى جز خداى یگانه نیست و محمد (ص) بنده و رسول اوست و بهشت حق است و آتش جهنم حق است و روز قیامت که هیچ شکى در آننیست فرا خواهد رسید و ذات الهى جمیع مردگان را از قبور برانگیزاند و زنده گرداندو همه را وارد محشر فرماید.

اى على من فاطمه دختر حضرت محمد هستم خدا مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت براى تو باشم و تو از دیگران بر من سزاوارترى.على جان حنوط و غسل و کفن کردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگذار وشب مرا دفن کن و هیچ کس را اطلاع نده. اینک با شما وداع می کنم و بر فرزندانم تا روزقیامت سلام و درود می فرستم.

 این بود کیفیت رحلت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیهادخت گرامى حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفى علیهما آلاف التحیة والثناء کهپدر بزرگوارش هنگام رخت بربستن از دنیا به او بشارت داده و فاطمه علیهاالسلام بعد از رحلت پدر با اشتیاق فراوان به انتظار مرگ خود بود و پیوسته زبان حالش بهنغمه الهى(عجل وفاتى سریعا) مترنم بود.

درود بی پایان ما بر او و فرزندان پاکش باد.

منبع:

بحارالانوار، جلد 43، ص 214.