X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
داستان - نور سیاه
نور سیاه
ادبی عرفانی طنز وهر چرت و پرت دیگه که بخواهید

قبا سنگی

روزی بود؛ روزی نبود. غیر از خدا هیشکی نبود. مرد راهزنی بود که یک زن و سه تا دختر داشت.

روزی مرد راهزن می خواست برود سر راه دزدی کند.

زنش گفت «برام سینه ریز طلا بیار.»

دختر بزرگش گفت «برام النگو بیار.»

دختر وسطی گفت «برام دستبند بیار.»

دختر کوچکش گفت «هر چه خدا داد بیار.»

مرد رفت و رفت و در جای خلوتی نشست سر راه. پادشاه آمد از آنجا بگذرد. گفت «ای مرد! تو چه کاره ای و چرا نشسته ای اینجا؟»

مرد راهزن جواب داد «من قبا می دوزم.»

پادشاه پرسید «چه جور قبایی؟»

مرد جواب داد «قباسنگی.»

پادشاه با تعجب گفت «سنگ را قبا می کنی؟»

مرد گفت «قبلة عالم به سلامت, بله!»

پادشاه یک تخته سنگ گنده گذاشت کول مرد و گفت «حالا که تو چنین هنری داری, این تخته سنگ را ببر یک قبای سنگی بدوز برای من.»

راهزن به هر جان کندنی بود تخته سنگ را برد خانه و پرتش کرد بغل چاه و غصه دار گرفت نشست.

زن رفت سراغش و گفت «چه برام آوردی؟»

مرد گفت «هیچی! نشسته بودم سر راه ببینم چی پیش می آید که یک هو پادشاه پیدایش شد و پرسید چه کاره ای؟ من هم هول شدم و گفتم قباسنگی می دوزم. او هم یک تخته سنگ گنده داد کولم و گفت ای را ببر قباسنگی بدوز برام.»

زن گفت «کاشکی خبر مرگت آمده بود. من را بگو که هی صابون مالیدم به دلم و هی به خودم گفتم تا ببینی این دفعه چی چی برام می آورد.»

دختر بزرگش آمد و گفت «بابا! برام چی آوردی؟»

مرد گفت «چی می خواستی بیارم! پادشاه این سنگ گنده را داده که براش قباسنگی درست کنم.»

دختر گفت «ای کاش جنازه ات آمده بود خانه؛ گفتم حالا برام النگو آورده می کنم دستم.»

دختر وسطی آمد و گفت «چی برام آوردی؟»

مرد جواب داد «غصه ام را زیادتر نکن. می بینی که فقط این سنگ گنده را با خودم آورده ام.»

دختر گفت «کاشکی همین سنگ, سنگ قبرت بشود! پس دستبند چی شد؟»

دختر کوچکش آمد و گفت «بابا! چی شده غصه داری؟»

مرد گفت «ای بابا! دست به دلم نزن! چه فایده از گفتن. آن ها که عاقل بودند چی جوابم دادند که حالا تو می پرسی؟ برو! سر به سرم نگذار و بگذار با درد خودم بسازم.»

دختر گفت «خوب به آن ها گفتی, به من هم بگو.»

مرد گفت «هیچی! نشسته بودم سر راه که پادشاه آمد پرسید چه کاره ای؛ من هم هول ورم داشت و گفتم قباسنگی می دوزم؛ او هم یک تخته سنگ گنده ورداشت گذاشت کولم و گفت این را ببر یک قبای سنگی بدوز برام. حالا مانده ام فکری چه کار کنم. سه روز هم بیشتر مهلت ندارم.»

دختر گفت «اینکه غصه نداره, پاشو برو به پادشاه بگو قبای سنگی ریسمان سنگی می خواهد؛ تو ریگ را بتاب ریسمان کن بده به من تا من قباسنگی بدوزم. من که بلد نیستم ریسمان ریگی درست کنم, فقط بلدم قباسنگی بدوزم.»

مرد گفت «آفرین به تو!»

و پاشد رفت خدمت پادشاه, سلام کرد و گفت «ای قبلة عالم! چرا ریسمان نمی فرستی کار را شروع کنم؟»

پادشاه گفت «چه ریسمانی؟»

مرد جواب داد «مگر نمی دانی قبای سنگی ریسمان سنگی می خواهد؟ تو از ریگ ریسمان بساز تا من با آن قبای سنگی بدوزم.»

پادشاه گفت «چطوری از ریگ ریسمان درست کنم؟»

مرد گفت «من چه می دانم! من فقط بلدم قبای سنگی بدوزم. تا حالا هم برای هر کی دوخته ام, ریسمانش را خودش داده.»

پادشاه وقتی دید جوابی ندارد به مرد بدهد, گفت «خیلی خوب! حالا برو ببینم چه می شود.»

بعد, فکر کرد بعید است که این فکر مال این مرد باشد و به یکی از غلام هاش گفت «پاشو یواشکی دنبال این مرد برو ببین کجا می رود و چه می گوید.»

غلام مثل سایه افتاد به دنبال مرد و تا در خانه اش رفت و گوشه ای قایم شد وگوش ایستاد.

مرد در زد. دختر کوچکش آمد در را واکرد و از او پرسید «چی شد بابا؟ رفتی پیش پادشاه؟»

مرد جواب داد «به خیر گذشت! رفتم حرف هایی را ه یادم داده بودی به پادشاه زدم. پادشاه فکری ماند چه جوابی بده و آخر سر گفت فعلاً مرخصی. نخواست خودش را سبک کند و بگوید نمی تواند ریسمان سنگی بسازد.»

دختر با خوشحالی گفت «خدا را شکر!»

مرد گفت «اگر تو هم مثل مادر و آن دوتا خواهرت بد و بی راه نثارم می کردی و چنین راهی جلو پام نمی گذاشتی, هزار سال هم این حرف ها به فکرم نمی رسید و سرم می رفت بالای نیزه.»

غلام برگشت پیش پادشاه و هر چه را که شنیده بود براش تعریف کرد. پادشاه گفت «آفرین بر چنین دختری!»

و دستور داد مرغی بریان کردند, گذاشتند تو سینی, یک سینی هم پر از جواهر کردند و آن ها را دادند به دست همان غلام.

پادشاه به غلام گفت «این ها را ببر برسان به دست آن دختر و بگو پادشاه انعام داده.»

غلام سینی مرغ بریان و جواهر را ورداشت و راه افتاد. در راه فکر کرد «اگر یک چنگ از این همه جواهر کم بشود, کی می فهمد؟»

و دست برد یک چنگ از آن ها ورداشت ریخت تو جیبش. یک بال از مرغ بریان هم کند خورد و رفت تا به در خانة قباسنگی دوز رسید و در زد. دختر کوچک آمد در را واکرد. غلام سلام کرد و گفت «این ها را پادشاه داده برای شما.»

دختر آن ها را گرفت؛ پارچه را از روشان زد کنار و دید یک بال مرغ خورده شده و یک چنگ از جواهرات کم شده. گفت «به پادشاه سلام برسان و بگو خیلی ممنون؛ چنگ ریزان چنگش پریده, بال ریزان بالش.»

غلام نفهمید این حرف یعنی چه. فقط آن را حفظ کرد و برگشت به پادشاه گفت «ای قبلة عالم انعامتان را رساندم.»

پادشاه پرسید «چی گفت؟»

غلام جواب داد «سلام رساند و گفت به پادشاه بگو خیلی ممنون؛ چنگ ریزان چنگش پریده, بال ریزان بالش.»

پادشاه گفت «مگر تو بال مرغ را خوردی تو راه؟»

غلام گفت «قبلة عالم به سلامت, نه!»

پادشاه گفت «یک چنگ از جواهرات هم ورداشتی؟»

غلام گفت «قبلة عالم به سلامت, نه!»

پادشاه دست زد به جیب غلام و دید بله کار کار غلام است و با خودش گفت «عجب دختری است این دختر! حیف است چنین دختری دور و برم باشد و من زن نداشته باشم.»

بعد فرستاد خواستگاری دختر و عروسی مفصلی راه انداخت و تا آخر عمر با او به خوبی و خوشی زندگی کرد.